آفتاب بالانس (12/03/1388)
بعد از چند روز سخت و نفس گير خودم رو پيدا كردم. فعلاً فقط بايد صبر كنم و توكل به خدا داشته باشم. شوك اول بقدري سنگين بود كه ناخواسته داشتم همه چيز رو فداش مي كردم. گذشت زمان همراه با محاسبات چندوجهي منو قانع كرد بازم بايد پشتك بزنم و بپذيرم كه راه رسيدن به موفقيت، از پيچ هاي خطرناك شكست ميگذره. اين حرف قشنگه اما به شرطي كه سرپيچ به ته دره نيفتم!!!
حد بينابيني رو انتخاب كردم؛ يعني نه امنيت كامل، و نه ريسك نسنجيده. نتيجه اين شد كه بازم ريسك كنم اما در مدت زمان خيلي كم، و با شدت آسيب پذيري بمراتب كنترل پذيرتر. همزمان هم، منابع جديدي رو بكار بگيرم.
اين منابع در واقع هزينه ميشن اما استفادههاي چند منظورهاي دارن. هم بعنوان پشتيبان هستن، هم كاربرد روزمره دارن و فرصتهاي زيادي ايجاد مي كنن، و هم براي تحقق بعضي از اهداف و نيازهاي حياتي حال و آينده، اهميت كليدي دارند. البته محدوديتهايي هم ايجاد ميكنند كه بعضي وقتا مهم هم هستند. ولي در مجموع كفه ترازوي سود و زيان، ظاهراً به طرف «سود» ميچربه.
يه جاهايي واقعا نميشه با برنامه ادامه داد. طراحي هم كاري از پيش نميبره. نميشه با ديگرون هم مشورت كرد. پس مهمترين راه باقيمونده ریسک کردن با كمك گرفتن از خداست. اين يعني همون ريسكي كه من قبولش ميكنم. اول توكل به خدا و همزمان هم مشورت با خدا (استخاره)، و بعدش هم دعا و راز و نياز با خدا. يعني همش خدا و خدا.
