پيش لرزه (06/08/88)
خبر بد و خيلي نگران كننده اي دريافت كردم. اگه همينطوري پيش بره نمي تونم كنترل كنم. راه حلي به نظرم نمي رسه. هر وقت تو وبلاگ مي نويسم، يه بلايي نازل مي شه!!! حتي نميدونم اينو براي چي مي نويسم؟
fara_daie@yahoo.com
پيش لرزه (06/08/88)
خبر بد و خيلي نگران كننده اي دريافت كردم. اگه همينطوري پيش بره نمي تونم كنترل كنم. راه حلي به نظرم نمي رسه. هر وقت تو وبلاگ مي نويسم، يه بلايي نازل مي شه!!! حتي نميدونم اينو براي چي مي نويسم؟
سریال استرس (04/08/88)
بيم و اميد رو اينجا بايد با تمام وجود حس كرد. تمام سعي خودم رو براي تبديل يك تهديد بزرگ به چندين فرصت بزرگتر به كار گرفتم. تكنيك اصلي كار عبارت بود از گاز بيشتر روي سراشيبي پردست انداز!!!
اولش كاملا خلع سلاح بودم. يه برنامه كنترل خطر تنظيم كردم. تمام امكاناتم رو فهرست كردم. فرصت هاي سوزنده شده هم جزءشون بودند. بعد سعي كردم از تمام جاپاهاي ممكن كمك بگيرم تا سقوط نكنم. حتي سعي كردم اون فرصت هايي كه سوخته بودن رو دوباره امتحان كنم. خوشبختانه يكي از مهمتريناشون دوباره زنده شد. با كمك خدا، تونستم. اولين موج بزرگ سونامي رو روز 27 شهريور رد كنم.
اما پشتكهايي كه خيلي سازنده و اثرگذار بودند به ترتيب زير بودن:
اول، يك كفش جديد براي پشتك زدن لازم بود. بمحضي كه فرصت فراهم شد بر خلاف نظر شريكم، خريدمش. هم ميتونستم تندتر بدوم، هم روي زمين سرد و منجمد، لنگ نمونم. البته شريكم حسابي شاكي شد.كلي بهم توپيد. اما بعدش خودش هم اعتراف كرد كه كار درستي كردم.
بعدش، طبق برنامه كنترل خطر، بايد تا قبل از رسيدن سريال موج هاي سونامي، يه كلاه باروني جور مي كردم. تازه اگه سونامي هم نمي اومد، هر لحظه امواج دريا مي تونستن رو سرم بريزند و مريضم كنند. اين يكي از ايده هاي قديمي ام بود. تهيه كردنش خرج داشت. مخصوصا دو سه ماه وقت لازم بود. دل رو زدم به دريا. خيلي پر ريسك نبود. بازم داد و بيداد شريكه در اومد. بابا حق داشت، همش ريسك و ريسك و ريسك!!! يعني چي؟ ميگفت دچار توهم شدي!! اما راستش اين يكي توهم نبود. يه ريسك كم خطر اما آينده دار بود. الان سه ماه از اون موقع مي گذره. كلاهه رو سرمه. خيلي هم خوشگله!!!
پشتك سوم اين بود كه واسه آروم كردن شريكه، يه طناب واسش جور كردم. پيشنهاد قديمي خودش بود. تنها كاري كه كردم اينكه ريسكش رو قبول كردم و مانعش نشدم.
چهارمين پشتك رو هم شريكم زد. گفت مي خاد تلسكوپ بگيره و اون دور دورا رو ببينه. اينم از اون خواسته هاي قديميش بود. عاشق اين كار بود. بايد ثابت مي كردم كه مي خوام گندهاي قبلي رو جبران كنم. بهش حق مي دادم كه ازم شاكي باشه. تا حالاش من خراب كرده بودم. خوب، اونم حق داشت شانسشو امتحان كنه. اگه خراب مي كرد بازم به جايي بر نمي خورد. چون هنوز دسته گلاي من خيلي بيشتر بودن. توكل بر خدا راهش رو باز كردم. اونم گازش رو گرفت چون نگران بود نظرم تغيير كنه!!!
پشتك پنجم عبارت بود از زنده كردن يه رابطه مرده!! بسرعت جواب داد. پيشنهادي دادم و پيشنهادي گرفتم. هر دوش مثبت بود. نتيجه اين شد كه يه دفترچه يادداشت خيلي حياتي جور شد. حالا ديگه بكمك اين دفترچه مي تونستم جاپاهاي بيشتري رو پيدا كنم و بزارم توي دستور كار. تازه، تو اين دفترچه كلي جوك نوشتم و حسابي روحيه گرفتم. شريكم از اين پشتك من خيلي خوشش اومد. تازه خيلي وقت بود كه انتظارش رو داشت. اما در بدترين زمان ممكن، با بهترين روش ممكن اين نياز حياتي و اورژانس به كمك خدا و با روش خلاقانه و مبتني بر انعطاف پذيري هوشمندانه، تامين شد. احساس مي كنم يه بار خيلي سنگين از روي دوشم برداشته شد.
پشتك شيشم رو شريكم زد. تلسكوپ رو بهونه كرد و گفت كه يه جك واسه تلسكوپ مي خواد. اينطوري به ستاره ها نزديكتر ميشه. اينم از اون توقعات پر خرج بود كه 6 ساله دنبالشه. به رسم تسليم و قبول خراب كاريهاي خودم، بهش گفتم توكل بر خدا بريم دنبالش. با شرايط خوبي جور شد. البته اين پشتك آخري نزديك بود كار دستمون بده!!!
فعلا در شرایط برزخ هستم. نه خوب. و نه بد. قلبم داره از تو سينه ميزنه بيرون. كمتر از سابق از خوابيدن لذت ميبرم. همه اين پشتكها را چشم بسته انجام دادم. خدا كمك اول و آخر بوده و هست. مطمئناٌ اگه بنده خوبي باشم بازم دقيقه 90 بهم كمك مي كنه. شمام برام دعا كنين. اگر وضع بهتر شد، بازم می نویسم.