بعد از 2 روز مذاكرات مفصل، توافق اصولي حاصل شد. طبق قرار، ابتداي ماه آينده بايد شاهد بازگشت نسبي ايمني باشم. تجربه توافقهاي گذشته نشون ميدن كه اين قول و قرار، تامين ميشه. در واقع تمام طرحم رو فدا كردم. فقط به اين اميد كه بتونم تجديد قوا كنم. البته به هر ترتيبي هم كه به اين روش نگاه ميكنم، باز به اين نتيجه ميرسم كه بين بد و بدتر رو انتخاب كردهام. اما همين هم به نوبه خودش حياتيه.
عوامل شوك آفرين دارن به آرامي و به طور نسبي كنترل ميشن. پشتوانه خوبي براي اين موضوع وجود دارد ولي باز هم خيلي قابل استناد نيست. اما بهرحال اميد زيادي به اون هست. هر چند هم طي يه مدت طولاني، به يه نتيجه نسبي برسه!!!
برنامه جبران بحران رو تنظيم كردهام. هم بطور رواني و هم عملي. بايد به اون عمل كنم چون برنامه خوبيه. حتما ضربات رواني را به مقدار زيادي كنترل مي كنه. اما در عمل، مشكلات بزرگي هم داره. خلاصش اينه كه اصلي ترين طرح توسعهاي كه مدتها روي اون كار كرده بودم رو كنسل كرده! يعني يه عقبنشيني تمام عيار!!! فعلا بايد صبر كنم و منتظر شكار فرصت هاي مناسب و جديد باشم.
الآنه فقط به آرامش و استراحت مطلق احتياج دارم. تا موج بعدي توفان فاصله زيادي ندارم. بعد از يه تجديد قواي كوتاه، بايد آماده يه كشتي سنگين و بدون اشتباه بشم. تو شرايط فعلي هنوز خطرات زيادي وجود داره. اما توكل بر خدا.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 15:19  توسط فرامرز
|
آفتاب بالانس (12/03/1388)
بعد از چند روز سخت و نفس گير خودم رو پيدا كردم. فعلاً فقط بايد صبر كنم و توكل به خدا داشته باشم. شوك اول بقدري سنگين بود كه ناخواسته داشتم همه چيز رو فداش مي كردم. گذشت زمان همراه با محاسبات چندوجهي منو قانع كرد بازم بايد پشتك بزنم و بپذيرم كه راه رسيدن به موفقيت، از پيچ هاي خطرناك شكست ميگذره. اين حرف قشنگه اما به شرطي كه سرپيچ به ته دره نيفتم!!!
حد بينابيني رو انتخاب كردم؛ يعني نه امنيت كامل، و نه ريسك نسنجيده. نتيجه اين شد كه بازم ريسك كنم اما در مدت زمان خيلي كم، و با شدت آسيب پذيري بمراتب كنترل پذيرتر. همزمان هم، منابع جديدي رو بكار بگيرم.
اين منابع در واقع هزينه ميشن اما استفادههاي چند منظورهاي دارن. هم بعنوان پشتيبان هستن، هم كاربرد روزمره دارن و فرصتهاي زيادي ايجاد مي كنن، و هم براي تحقق بعضي از اهداف و نيازهاي حياتي حال و آينده، اهميت كليدي دارند. البته محدوديتهايي هم ايجاد ميكنند كه بعضي وقتا مهم هم هستند. ولي در مجموع كفه ترازوي سود و زيان، ظاهراً به طرف «سود» ميچربه.
يه جاهايي واقعا نميشه با برنامه ادامه داد. طراحي هم كاري از پيش نميبره. نميشه با ديگرون هم مشورت كرد. پس مهمترين راه باقيمونده ریسک کردن با كمك گرفتن از خداست. اين يعني همون ريسكي كه من قبولش ميكنم. اول توكل به خدا و همزمان هم مشورت با خدا (استخاره)، و بعدش هم دعا و راز و نياز با خدا. يعني همش خدا و خدا.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:55  توسط فرامرز
|
کما (11/03/1388)
یه شوک سنگین مغزی از همون جایی که ازش می ترسیدم، به من وارد شد!!! ضربه رو از جایی خوردم که هرگز فکرش رو نمی کردم! این مدت تو کما بودم. خوبه که کمربند ایمنی رو بسته بودم. احساس می کنم کم کم دارم خوب می شم. اول می خواستم رانندگی رو واسه همیشه ترک کنم. اما بدجوری پام گیره. الان اصلا نمی تونم. یه برنامه مدیریت بحران تنظیم کردم. 24 ساعته بهش فکر کردم. حتی سعی کردم تو خواب راه حل هایی پیدا کنم. واقعا این کارو کردم. اما هر کدومشون یه لنگی ناجور داشت. بالاخره یه برنامه ترکیبی و بینابینی رو انتخاب کردم. این دفعه ترمز ABS هم نصب می کنم و بعد ادامه می دم. این ترمز جدید همون طرح توپه. مث همیشه اما خیلی بیشتر از گذشته، توکل به خدا.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 8:50  توسط فرامرز
|
طرح توپ (30/2/1388)
با یه تلنگر معمولی یه سنگ بزرگ رو جابجا کردم. وای که چی شد!!! اثرش مث توپ صدا می کنه!!! اینم از ایده اردیبهشت ماه. دقیقه 90 پیداش شد. خدا رو شکر.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:22  توسط فرامرز
|
قاراش میش (29/2/1388)
کاسه کوزهها بهم ریختن. انرژی منفی مث سگ هار دنبالمه و ول نمیکنه. انرژی مثبت هم مث تار عنکبوته. هم نازکه و هم خیلی شکننده. سه سوت می پره. هفته آینده روزهای سرنوشت سازین. اولویت اول رو گم کرده ام!!! راستش همشون همزمان، اولویت اولن!!! فعلاً دورنما خیلی روشن نیست. تنها کاری که باید بکنم صبره. مطمئنم خدا کمکم میکنه و بالاخره از آب و گل در میام. فقط خدا کنه زودتر. دارم خسته میشم!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:9  توسط فرامرز
|
پ مثل ... (۰۱/۰۲/۱۳۸۸)
باید بگیرمش. به نظرم، حداقل قابل قبوله. اما چطوری می شه بدون پرداخت پول یا فقط با حداکثر ۲ تا ۳ میلیون، ۱۷ میلیون خرید کرد و سندش رو به نام زد؟ این سئوال جدیدیه که دنبال جوابش هستم. بالاخره شعار وبلاگم اینه که «غیرممکن وجود نداره!» باید ثابت کنم که درسته و گرنه این شعار رو با همه تجربیات قبلی باید دور بریزم. البته این یکی دیگه واقعا غیرممکنه!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:24  توسط فرامرز
|
نیش ترمز (۲۳/۰۱/۱۳۸۸)
با قدری تاخیر اوج بحران جدید را گذروندم. خدا رو شکر. خیلی نفس گیر بود!!! دیشب مجبور شدم یه شوک اساسی به قسمتی از موتور بدم. اونقدر گاز دادم که دودش دراومد. لازم بود. اما راستش انگار گلوم صاف شد!!!
نقشه جدیدی کشیدم. می خوام یه چیزایی رو جابجا کنم. خوب خلاقیت هم همینه!!! نتیجه موثرتری هم داره. هم خطرش کمتره و هم سرعت کار بیشتر می شه. البته تا حد مطلوب خیلی فاصله دارم. اما برنامه مفصلی براش تهیه کرده ام. ببینم چی میشه.
اگه دیر به دیر می نویسم بخاطر مشکلات اینترنته. ولی حتما بازم میام. فعلا.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 9:18  توسط فرامرز
|
تخت گاز (3/12/1387)
با استرس زياد و شك و دودلي بالا، تخت گاز زدم به دريا. وسايل ايمني مث جليقه نجات و تفنگ دودزا و قايق زاپاس و تمام چيزاي ديگه اي كه در صورت طوفان مي تونه تا حدي از غرق شدنم جلوگيري كنه رو برداشتم. وقتي به اين دريا و اون شيرجه خركي فكر مي كنم، مي بينم كه چيزي كم نگذاشته ام. فقط بايد خدا كمك كنه تا بتونم اين چند ماه رو، و بخصوص اين يكي دو ماه اخير رو، به سلامت و با صيد ماهي به ميزان پيش بيني شده بگذرونم.
واقعاً يه موقع هايي ديونه تر از خودم سراغ ندارم!!! اما از اون طرف هم يادم نمياد كسي بدون قبول ريسك تونسته باشه جهش كنه. حتي هواپيما سواري هم كه سريعترين، و راحت ترين روش حركت فيزيكي زمان ماست، مخاطرات زيادي داره. به همين دليل و با توكل بر خدا، بتاخت زدم تو دريا. برام دعا كنين.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:0  توسط فرامرز
|
صيد بزرگ (1/12/1387)
بالاخره روياي بزرگ 5/2 ماهه تحقق يافت. از تمام ظرفيت هاي ممكن استفاده كردم. چه ملق هايي كه نزدم!!! حتي تا لحظه آخر هم حاضر به كوچكترين ريسك نشدم. اونا كه در جريان هستن، مي گن زيادي سخت مي گيري. اما ادامه كار نشون داد كه دقيقاً درست عمل كردم. حتي يه سهل انگاري كوچك هم مي تونست تمام تلاش ها و خلاقيت هاي اين مدت رو به باد بده.
بعد از رسيدن به هدف، با تمام سرعتي كه بكار بردم، ولي بازهم در روز اول نتونستم تمام و كمال به برنامه طراحي شده برسم. راستش بيت آخر كار چون خيلي عجله اي شد، از حد ريسك هم گذشت و تبديل شد به « يه كار خركي»!!! يعني تو قدم اول، اجرام خوب نبود. هر چند كه خيلي هم بي ربط نبود. شنبه بايد جبران كنم.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:0  توسط فرامرز
|